دكتر عقيقى بخشايشي
1607
چهارده نور پاك ( فارسي )
وزير متوكل به او گفت : اين كار درستى نيست ، بگوييد پيش از آن كه اين خبر ميان مردم پخش شود از گودال بيرون آيد ، متوكل گفت : يا ابا الحسن ! قصد سوئى به شما نداشتيم بلكه خواستيم دربارهء آنچه گفتيد ، يقين داشته باشيم ، خوش دارم بيرون بياييد ، امام ( عليه السلام ) برخاست و به طرف نردبان آمد ، شيران خود را به لباس هاى آن حضرت مىماليدند . امام چون پاى در نخستين پلهء نردبان گذاشتند به شيران اشاره كرد برگردند ، شيران برگشتند ، امام از نردبان بالا آمدند ، آنگاه فرمودند : هر كه مىگويد ، فرزند فاطمه است در ميان آنها بنشيند . متوكل به آن زن اشاره كرد : يا الله ! تو هم برو ! ميان شيرها بنشين ! زن نعره كشيد : الله الله دروغ گفتم ! ! من دختر فلانى هستم ، احتياج وادارم كرد كه چنين ادعايى بكنم ، متوكل گفت او را ميان شيرها بيافكنند ، مادر متوكل در اين كار شفاعت كرد ، آن زن از مرگ نجات يافت . ( 1 ) 6 . جريان مرد نصرانى هبة الله بن أبى منصور از اهل موصل گويد : در ديار ربيعه ، مردى بود نصرانى بنام يوسف بن يعقوب كه با پدر من دوستى و آشنايى داشت ، روزى به منزل ما آمد ، پدرم گفت : علت آمدنت در اين هنگام چيست ؟ گفت : مرا ، متوكل عباسى خواسته است ، نمى دانم چه كارى با من دارد ؟ ولى خودم را در مقابل صد دينار از خدا خريده ام كه به على بن محمد بن رضا ( عليه السلام ) تقديم خواهم كرد ، پدرم گفت : در اين صورت به مرادت مىرسى . او پيش متوكل رفت و بعد از چند روز شاد و خرامان نزد ما بازگشت ، پدرم از جريان او پرسيد ؟ گفت : به شهر سامرآء رفتم ، نخستين بار بود كه آن را مىديدم ، در خانه اى مسكن كردم ، گفتم : خوش دارم قبلا صد دينار را به محضر ابن الرضا ( عليه السلام ) برسانم و كسى از آمدن من
--> 1 . بحار ج 50 ، ص 149 از خرائج .